|
عشق یعنی اول تو |
|
|
سلام
قول داده بودم وقتی خبری ازش شد بیامو اینجارو گل بارون کنم!!هه...ولی کاش نمیومد...الان فقط مطمان شدم حالش خوبه...احسان هر جا هستی برو به سلامت... میترسیدم از این روزی که خیلی راحت ازم بگذریو بگی بین ما همه چی تموم شدس...ولی اونروز همون امروز یعنی ۸ اسفند اومد... دلمو سوزوندی..برو حالشو ببر!!! خیلی شکوندیم..خیلی نامردی کردی...حرفای دلمو همینجا چال میکنم..حیف این عشق که حرومت شد و حرمت عشقو حفظشو بلد نبودی..حیف من..حیف تو... روزی میرسه که بی من با یکی دیگه هم خوش باشی...نترس اون روزم میرسه که خبر عروسیت به گوشم برسه.. ولی بدون فرصت زندگیه بهترو از یه نفر گرفتی... اینم عاقبت من..اینم عاقبت وفاداری!
+
تاريخ سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 16:14 نويسنده سارا
|
سلام بچه ها این وبلاگ خیلی وقته بسته شده ... خواهشا برای این وب دیگه پیام نذارین...تازه جالبه بعضیا میان میگن: "من اپم...بیا"!!!!!! دیگه این وب تموم شده و اپ نخواهد شد.... خداحافظ
+
تاريخ چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 18:44 نويسنده سارا
|
سلام به برو بچه های عاشق گوشه نشین!!!تقریبا از وقتی که اومدم 4 ماه میگذره ... و از رفتن عشقمم 3 ماهو 18 روز گذشته...خیلی سخته...همه اونو نامرد میدونن....همه چیزی که ساخته بودم به دست باد سپردمش...فکر جداییم نمیکردم...شاید اینم از اون چوبای خداست!!!!که اینبار خیلی صدا داشت!!!اصلا شرمم میاد بگم من یه عاشقم...اخه من اونو همه ی زندگیم میدونستم...همه ی وجودمو واسش گذاشتم کف دستم...گرچه خیلی اذیتش کردم قدرشو ندونستم ولی تنهاش نزاشتم ولی الان!!!!..حکمت خدارو فهمیدم که این شکست باعث شد با شماها که یه دستتون از من بدترو یه دستتونم از من بهترین رو بشناسم...راستی اقایی که تو وبلاگ دوست من واسه من نظر میزاری بیا وب جدیدم باهات کار دارم عزیز...منتظرتما....
بچه ها خیلی خسته و دل شکسته و بیزار از زندگیو خلاصه همهههههههههههههههههههه چیییی هستم من!!! خدا پیشمه ولی کافی نیست(شایدم پیشم نیست!)....همه ی این حرفا چون غم انگیز بود نخواستم تو وب جدیدم بزنم....ولی هدفم اینه که بیاینو منو از تنهایی در بیارین حتی با نظرای کوچمولوتون...تنهاییه پر از افسردگی پر از کمبود محبت که ارضا هم نمیشه...تنهایی به رنگ ابیه وقت سحر وقتی که روحت از سردیه اتاق داره خفه میشه میخواد از جسمت پرواز کنه...من این لحظه هارو لمس کردم...ولی ای کاش مرده بودم میترسم وب جدیدمم مثل این تنهاییمو باز به رخم بکشه... از همتون دعوت میکنم بیاین به خونه ی جدید من ....منتظرتونم
+
تاريخ سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 17:30 نويسنده سارا
|
دوستای گلم سلام.
تو این مدت که نبودم به فکر همه بودم.فکر کردم فرق نداره بودو نبودم حالا هستم تا بگم از دردم ولی کم کم همه چی رفته از قلبم...دست سردم.... سارا با وب جدید برمیگردد!!! :
بیا تا خودت بقیشو بفهمی...اونایی که عاشقن نیان!!!!!اگه هم اومدن از این کلمه ی نحص حرف نزنید جیییییییییییزه!!!!.....راستی تولدمه...همه دعوتین..
+
تاريخ چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 3:36 نويسنده سارا
|
سلامی با طعم خداحافظی.. تنها شادی زندگیم این است که هیچکس نمیداند تا چه حد غمگینم... نمیخوام احساساتتونو جریحه دار کنم بچه های مارلیک که خیلی وقته دیگه پیداشون نیستو امیدوارم همشون موفق باشن از همین جا هم با داداش علی خودم خدافظی میکنم جونم...راحیل جون..مریم خانوم گلم که خواستم همراهیش کنم ولی حالم انقد بد بود که نتونستمو از همینجا ازش معذرت میخوام نظراتش منو کلی خوشال میکرد کسری عزیزم..رومینا گلم ..ارش و عرفان جان ...شروین رونالدوی خودم!! که مطمئنم اینده ی روشنی داره... محمد حسین عزیز که ارزو میکنم به عشقش برسه و مثل من نشه..جدایی که اسمشو نمیدونم
محرمه دلش دونستو به من لطف کرد همزاد من بود و روز و ماه تولدش عین من بود اذیتش کردم اگه اسمیو یادم رفت معذرت میخوام سعی کردم همرو ازشون تشکر کنم ما برگزیده ایم ...شاید خدا خواست به ما بفهماند زمینیها بی وفایند و اول و اخر اوست...شاید.. شبیه برگ پاییزی ، پس از تو قسمت بادم خداحافظ ، ولی هرگز نخواهی رفت از یادم خداحافظ ، و این یعنی در اندوه تو می میرم در این تنهایی مطلق ، که می بندد به زنجیرم و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد و برف نا امیدی بر سرم یکریز می بارد چگونه بگذرم از عشق ، از دلبستگی هایم ؟ چگونه می روی با اینکه می دانی چه تنهایم ؟ خداحافظ ، تو ای همپای شب های غزل خوانی خداحافظ ، به پایان آمد این دیدار پنهانی خداحافظ ، بدون تو گمان کردی که می مانم خداحافظ ، بدون من یقین دارم که می مانی !!! نمیدونم سرنوشتم منو به کجا میبره...تا اینجا که همش با کلمه های تلخو سرد همنشین بودمو خیلیاتون بهم میگفتین وبم خیلی ناراحتتون کرده...و منم که میگم حقیقت تلختر از اون شکلات ۹۹ درصدایه که فکرشو میکردمو زیر عکس..گوشه ی وب زدم
عشق چیست که همه از آن میگویند؟
قول میدم عاشق هیچکس
نشم...هیچکس اینجا که دنیا اسمشه ، غربت نشینی رسمشه ، دنیا یه روز خودکشیه ، یه روز پر از دلخوشیه ، اما برای ما فقط یه تابلوی نقاشیه.
این وبلاگ در روز ۱۴ مرداد ۱۳۹۰ چهارم رمضان در ساعت ۶ عصر بسته شد.... این قصه سر دراز دارد.بیصدا میرم..خداحافظ..
+
تاريخ جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 19:25 نويسنده سارا
|
![]() میگویند اگر به تو توکل کنم ارامشم ابدی خواهد شد....از لحظه ی که چشمانم را گشودم و به تیره بختیم نگاه کردم زیر زبان تنها یک چیز زمزمه میکردم: شاید حکمت توست... سوالم این است: عاشقی حکمتی دارد و جدایی حکمتی دیگر...کدام را باور کنم؟
+
تاريخ پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 13:14 نويسنده سارا
|
دلتنگي ... يك حس كشنده ي لذت بخشه مثل ليسيدن عسل از لبه شكسته ليوان...
به پایت سوختم...نیامدی
+
تاريخ چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 19:30 نويسنده سارا
|
![]() قدش به عشق نمیرسید ، غرورم را زیر پایش گذاشت تا برسد … اما باز هم نرسید !!! میون این همه آدم های خاکستری،
سفیدی وصله ی ناجوریه به اندازه سیاهی! روزگاری حلقه ها و یک دوستت دارم ساده گفتن به کسی ، تعهد ایجاد می کرد حوصله ات که سر می رود ؛ با دلـــــــــــــم بازی نکن ، من در بی حوصلگی هایم با تو زندگی کرده ام..
+
تاريخ چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 19:22 نويسنده سارا
|
خیلی وقته حسرت میخورم مثل قدیما مثل دوران مدرسه ام یه دل سیر فقط بخندم...هربار که میخندم سرنوشتم میاد جلو چشمم و دلم میخواد زار بزنم...با هیچ چیزو هیچ کس شاد نمیشم..شاید یکی بیاد این پستو بخونه و از دستم خیلی ناراحت بشه...به اون یه نفر میگم: حقیقت خیلی تلخه خیلی باید درکش کنی عزیز... دیگه دور همرو یه خط میدونی...خیلی داستان تکرار شده اییه ولی تا واسه ادم پیش نیاد نمیفهمتش...وقتی یه روز پاشی ببینی اون کسی که روزاتو درخشان میکردو شباتو پر از ستاره ...دیگه نیست.. بعد به خودت بیایو از خودت بپرسی: نکنه این همه مدت داشتم اشتبا میکردم؟؟؟؟....و جواب "اره" بگیری.. عشقو شوخی نگرفتمو نمیگیرم هنوزم میگم عاشقمو عشق خاصییت منه...... به امید روزیم که بیایو فقط تو چشمام نگاه کنی تا شاید از نگاهم بخونی چی کشیدم...البته شاید! بازم میگم عزیزم عاشقتم....باور کن.
+
تاريخ چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 18:53 نويسنده سارا
|
من میگم دوستت دارم چون زمان ثابتش کرد:
![]()
+
تاريخ چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 18:41 نويسنده سارا
|
![]()
+
تاريخ سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 1:9 نويسنده سارا
|
بی تو روزهایم چه بی رحم اند...بی تو چه زخم زبانهایی شنیدمو گذشتم...دردم طوماری است..ترجیح میدهم سکوت کنم بر این روزگار..چه میخواهی بشنوی ؟؟؟؟ نگاهم را ببین که خود جهانیان را به ![]()
+
تاريخ سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 0:47 نويسنده سارا
|
1.روحانی یک عدد
2. پیرزن سال خورده یک عدد ترجیحا ثریا قاسمی 3. ترک زبان یک عدد نمک سریال 4. دختر جوان و زیبا دو عدد 5. پسر جوان و جذاب یک عدد 6. زن زیبا و معصوم یک عدد ترجیحا مریم کاویانی 7. مرد میانسال دو عدد ترجیحا امین تارخ 8 - بهشت زهرا يک بار 9 - امام زاده نا مشخص يک بار 10 - مسجد بي نام و نشان يک بار 11 - جوانان ريشو با نامهاي ائمه و بسيار قابل اعتماد چند نفر 12 - جوانان پولدار غير قابل اعتماد با نامهای اصيل ايراني چند نفر 13 - تعدادي پليس ، معتاد ، اهالي و کسبه محل به مقدار لزوم طرز تهیه: ابتدا همه را جز آقای روحانی در یک قابلمه ریخته و سپس خوب بهم می زنیم تا به اندازه کافی بهم بخورند و بهم بریزند. سپس آقای روحانی را بعنوان مشکل گشا وارد قابلمه می کنیم. بعد از نیمساعت قهرمان داستان را به مسجد و امامزاده ميفرستيم تا حدود 100 ليتر آب غوره فرد اعلا توليد کند سرانجام در قابلمه را بر می داریم و جلوی 70 میلیون می گذاریم. ماه رمضون پیش پیش مبارک
+
تاريخ یکشنبه نهم مرداد 1390ساعت 20:25 نويسنده سارا
|
سلام بچه های گل گلااااااااااااااااااب دوستای گل خودم.....دلم خیلی واستون تنگیده بووووووود الان کافی نتم...خیلی دلم گرفته....ئوس دارم از اینجا داد بزنم...داشتم اهنگ ملاقات از معین رو گوش میدادم...از تو داشتم منفجر میشدم...فکرشم نمیکردم زندگیه من اینجوری شه.. خیلی داغونم ... موندم چیکار کنم...نکنه همه چیزی که فک میکردم اشتباه بوده باشه هرجا هم میرم پره پسره...اه اه اه اه.
+
تاريخ شنبه هشتم مرداد 1390ساعت 22:56 نويسنده سارا
|
![]() اگر سرخم چنان آتش ، حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی ، نه با این رنگ و زیبایی نبودم آن زمان هرگز ، نشان عشق و شیدایی یکی از روزهایی ، که زمین تب دار و سوزان بود و من بی تاب و خشکیده ، تنم در آتشی می سوخت ز ره آمد یکی خسته ، به پایش خار بنشسته و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود
ز آنچه زیر لب می گفت : شنیدم ، سخت شیدا بود
نمی دانم چه بیماری به جان دلبرش
افتاده بود ، اما طبیبان گفته بودندش...
♥ ادامه مطلب
+
تاريخ پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 16:33 نويسنده سارا
|
روشي پليد:
یک درس ساده ای بود که من بنا به دلایلی نتوانسته بودم اصلا این درس را بخوانم و با ذهن کاملا خالی سر جلسه امتحان رفتم. نیم ساعتی نشستم و دیدم هیچکدام از این سوالات حتی برایم آشنا هم نیست. یک جمله در پایان برگه نوشتم و برگه را تحویل دادم:
«در اعتراض به تقلب گسترده ای که سر جلسه ی امتحان از سوی دیگر دانشجویان
شاهد بودم از دادن این امتحان خودداری کرده و نمرهی صفر را به بیستِ با
تقلب ترجیح میدهم.» ادامه مطلب
+
تاريخ پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 14:42 نويسنده سارا
|
گریه نکن طفلک من دل معصوم من گریه نکن عشقت بر میگرده بزار بقیه هرچی خواستن بگن...گریه نکن
+
تاريخ سه شنبه چهارم مرداد 1390ساعت 18:31 نويسنده سارا
|
دیگه نمیتونم چشممو ببندم به روی حقایق...خیلی بهم فشار اومد و نتونستم جلوی خودمو بگیرمو گفتم این پستو اپ کنم...واقعا واسه اهالیه این شهر کثیف
+
تاريخ یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 23:49 نويسنده سارا
|
![]() شبت بخیر عشقم...خدایا اونی که گوشه ی اتاقش تکیه داده...داره از غصه میناله عشق منه....هواشو داشته باشیا....نزاری غصه بخوره ها...اخه تو از منم بهش نزدیکتری...خدا جونم مراقبش باش..
+
تاريخ یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 0:26 نويسنده سارا
|
اهل دانشگاهم
رشته ام علافیست جیبهایم خالی ست پدری دارم حسرتش یک شب خواب! دوستانی همه از دم ناباب و خدایی که مرا کرده جواب. اهل دانشگاهم قبلهام استاد است جانمازم نمره! خوب میفهمم سهم آینده من بیکاریست من نمیدانم که چرا میگویند مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار وچرا در وسط سفره ما مدرک نیست! (چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید) باید از آدم دانا ترسید! باید از قیمت دانش نالید! وبه آنها فهماند که من اینجا فهم را فهمیدم من به گور پدر علم و هنر خندیدم! کار ما نیست شناسایی هردمبیلی! کار ما نیست جواب غلطی تحمیلی! کار ما شاید این است که مدرک در دست فرم بیگاری هر شرکت بیپیکر را پر بکنیم
+
تاريخ یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 0:22 نويسنده سارا
|
|
|